تو!

دوشنبه, مرداد ۲۵م, ۱۳۸۹

تمام روز،
این پرسش ذهنم را آزار می دهد:
بالاخره اکسیژن است، یا چشمان تو
که مرا به تنفس تشویق می کند؟…

- ریبوار

آمد رمضان، نه صاف داریم و نه دُرد…

چهارشنبه, مرداد ۲۰م, ۱۳۸۹

زمان: دقایقی پیش از اذان صبح روز اول ماه رمضان

مکان: استدیو ضبط شبکه کردستان دات کام

نام برنامه: آوازهای نیلوفری پروازهای شبنم عشق

ramadan

(مجری به سیخ ترین وجه ممکن ساکن و ثابت نشسته و جملات را از تولید به مصرف تقدیم می کند. چون مجری ثابت است دوربین ها حرکت می کنند. بالاخره باید یک چیزی در برنامه حرکت کند دیگر!)
مجری: شوق شبنم کلماتم را به گل نیم خفتة چشمان شما می سپارم تا گردگیری کنید از صندوقچه دل های آسمانی وصالتان در این لحظات همکلامی سکوت و ملکوت و گفت وگوی دونفره با خدای قنوت بشارت یابید از این کمترین که شش دقیقه از عاشقی ها باقی ست تا اذان و اِذن عاشقی در اُذُن شما چشم به راهان آسمان ترنم کند.
[ترجمه به زبان هنجار: شش دقیقه تا اذان صبح باقی است.]

پیشاپیش نماز و روزه هاتون قبول.

کردستان دات کام



اگر تو روی نيمکتی
این سوی دنيا
تنها نشسته ای
و همه آن چه نداری کسی ست

آن سوی دنيا
روی نيمکتی ديگر
کسی نشسته است
که همه آن چه ندارد
تويی

نيمکت های دنيا را بد چيده اند...




یافتن مطالب :